راههاي شناخت نفس
به نام خدا
با عرض سلام و احترام خدمت خوانندگان محترم ،در شماره قبل دانستيد كه انسان تركيبي از نفس و جسم است و شناختن نفس مقدمه شناخت خداست و موجب ايجاد شوق تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق در انسان مي گردد. در اين شماره به سه فصل از كتاب نفيس و گران سنگ «معراج السعاده» مرحوم ملا احمد نراقي اشاره مي گردد.
فصل سوم: راه شناختن نفس
بدان كه: آنچه گفتم آدمى را غير از همين بدن مادى و صورت حسى، جزوى ديگرهست مجرد، كه آن را «نفس» مىگويند، اگر چه فهميدن و دانستن آن صعوبت دارد و ليكن هرگاه كسى به نظر تحقيق، تامل كند اين مطلب بر او ظاهر و روشن مىشود، زيرا كه: هر كه ساحت دل خود را از غبار عالم طبيعت پاك كند و علايق و شهواتحيوانيت را اندكى از خود دور نمايد و آئينه دل را از زنگ كدورات اين عالم فى الجمله جلائلى دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغيار نابكار ببندد و با محبوبحقيقى خلوتى نمايد و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نيتخالص مشغولبه مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفكر در عجايب ملك و «ملكوت» جمال و «جبروت» قادر ذو الجلال كند، البته از براى او حالتى نورانى و «بهجتى» عقلى حاصل مىشود كه به سبب آن يقين مىكند كهذات او از اين عالم جسمانى نيست، بلكه از عالم ديگر است.
و راهى ديگر كه به سبب آن بتوان دانست كه آدمى را غير از اين بدن، جزئى ديگراست كه از جنس بدن نيست، «خواب» است، كه در خواب، راه حواس بسته شود و بدناز حركت باز ماند و چشم از ديدن، و گوش از شنيدن بسته، و تن در گوشهاى ساكن و بىحس شود و با وجود اين، در آن وقت آدمى در آفاق و اطراف عالم مشغولسير كردن باشد و با اصناف خلايق در گفتن و شنودن.بلكه اگر نفس را فى الجمله صفائىباشد در عالم ملكوت راه يابد، و از آنجا امور آينده را ببيند و بشناسد و بر مغيبات، مطلع شود، به نوعى كه هرگز در بيدارى و در وقتى كه اين بدن در نهايت هوشيارى استنتواند بدان رسيد.
و راه ديگر آنكه: آدمى را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است، و با آنها پى مىبرد به حقايق اشياء و مىفهمد امورى چند را كه نه از اين عالم است و نه مىداندكه از كجا اين امور داخل قلب او شده و از كجا فهميده و دانسته.بلكه گاه است كه: دريك لحظه، فكر او از مشرق به مغرب و از «ثرى» تا «ثريا»رود، با آنكه تن او در عالمخاك محبوس و ايستاده. در كتاب الهى و اخبار ائمه معصومين در مقامات متعدده اشاره به آن نيز شده،مثل قول خداى تعالى كه خطاب به سيد رسل( صلي الله عليه و آله) مىفرمايد:«قل الروح من امر ربى» يعنى:«بگو در جواب كسانى كه سؤال مىكنند از تو ازحقيقت روح انسان، كه: «روح» از جمله كارهاى الهى است و از عالم امر است» .و از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه فرمودند:«من عرف نفسه فقد عرف ربه»يعنى: «هر كه شناخت نفس خود را پس مىشناسد پروردگار خود را» و معلوم است كه: شناختن اين بدن جسمانى كه امرى استسهل و آسان، چندانمدخليتى در معرفت پروردگار ندارد.و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مروى است كه فرمودند:«خلق الانسان ذا نفس ناطقه»يعنى: «انسان خلق كرده شد صاحب نفسى كه به سبب آن ادراك معقولات مىكند»
فصل چهارم: حقيقت و ماهيت آدمى
چون كه دانستى كه: هر كسى مركب است از نفس و بدن، پس بدان كه حقيقتآدمى و آنچه به سبب آن بر ساير حيوانات ترجيح دارد همان«نفس» است كه از جنسملائكه مقدسه است و «بدن» امرى است عاريت، و حكم مركب از براى نفس دارد، كه بدان مركب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقيقى به اين دنيا آمده، تا از براىخود تجارتى كند و سودى اندوزد و خود را به انواع كمالات بيارايد و اكتسابصفات حميده و اخلاق پسنديده نمايد و باز مراجعتبه وطن خود نمايد.يا هر بدنىحكم شهرى را دارد از شهر هاي اقليم آفرينش كه پادشاه كشور هستى، حضرتآفريدگار است. هر بدنى را روحى بخشيده كه از زادگاه عالم تجرد است و مقرر فرموده تا از منافع و مداخل آن شهر تهيه ي خود را ديده و مسافرت به عالم قدس كند و سزاوارخلوتخانه انس گردد. در اين بدن شريك استبا ساير حيوانات، زيرا كه هر حيوانى را نيز بدنى است محسوس و مشاهد، مركب از دست، پا، چشم، گوش، سر، سينه و سايراعضاء.به اين سبب بر هيچ حيوانى فضيلتى ندارد و آنچه باعث افضليت آدمى بر سايرحيوانات مىشود آن جزء ديگر است كه «نفس ناطقه» باشد .
و بدان كه بدن، امرى است فانى و بىبقاء كه بعد از مردن از هم ريخته مىشود، واجزاى آن از يكديگر متفرق مىگردد و خراب مىشود، تا باز وقتى كه به امر پروردگار اجزاء آن مجتمع شود و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده كرده شود.
اما «نفس» ، امرى استباقى كه اصلا و مطلقا از براى آن فنائى نيست و بعد ازمفارقت آن از اين بدن و خرابى تن از براى آن خرابى و فنائى نيست و نخواهد بود.و از اين روست كه خداوند - سبحانه - مىفرمايد:«و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» يعنى:«گمان نكنى كه آن كسانى كه در راه خدا كشته شدند و جان خود را درباختند مردههستند، بلكه ايشان زندهاند نزد پروردگارشان و روزى داده مىشوند». و ديگر مىفرمايد:«ارجعى الى ربك». يعنى: «اى نفس، رجوع و بازگشت كن بهنزد پروردگار خود همچنانكه در اول از نزد او - سبحانه - آمدى».
فصل پنجم: سير به عالم بالا با جنبه روحانى
پس از براى انسان دو جنبه است: يكى جنبه «روحانيت» كه مناسبت دارد به سبب آن با ارواح طيبه و ملائكه مقدسه.و ديگرىجنبه «جسمانيت» كه مشابهت دارد به جهت آن با حيوانات از بهائم و سباع.و بهواسطه آن جزء جسمانى چند روزى در اين عالم هستى زيست مىنمايد و مقام مىكند.سپس به واسطه جزء روحانى مسافرت به عالم اعلى مىكند و در آنجا هميشه مقاممىسازد و مصاحبت مىكند با ساكنان عالم قدس، به شرطى كه در مدت اقامت در دنيا ميل به آن عالم نموده همه روزه در ترقى باشد، تا جانب جزء روحانى بر جسمانىغالب شود، و كدورات عالم طبيعت را از خود بيفشاند و در او آثار روحانيت پيداگردد. و در آن وقت از دل او جميع اندوهها و المها بيرونمىرود، و از همه حسرتها و محنتها فارغ مىشود، و مىرسد به سرور ابدى و راحتسرمدى.هر لحظه او را از اشعه جمال ازل نورى تازه، و هر دم او را از «موايد» احسان «لم يزل» فيضى بىاندازه حاصل مىگردد.و باشد كه با وجود بقاى در دنيا، هرگاه ريشهجميع علايق دنيويه را از زمين دل بركند، پيش از ارتحال به عالم بقاء، اين حالات ازبراى او حاصل شود، و در اين هنگام مال و عيال را بر خود سنگين و وبال مىبيند، مگر بهقدر ضرورت.بلكه از تن و بدن خود دلگير مىشود و طالب سفر آخرت مىگردد، و بهزبان حال مىگويد:
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
بدن او مقيم خطه خاك، و دل او مصاحب سكان عالم افلاك، بجز مراد خدا رانجويد و سخنى كه نه از براى اوست نگويد، و راهى كه نه به سوى اوست نپويد، تا برسدبه مجاورت ملا اعلا، و محرم گردد در محفل قرب مولى و بيابد آنچه را كه هيچچشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به هيچ خاطرى خطور نكرده و ببيند آنچه را كهدر كتاب الهى اشاره به آن شده كه:
«فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين». يعنى: «هيچ كس نمىداند آنچه ذخيره شده است از براى ايشان از چيزهائى كه ديدهها را روشن مىكند» .( سوره سجده آيه 17)
این وبلاگ با هدف هدف اطلاع رسانی علمی و پژوهشی تدوین شده است.